سهم تمام دلهای تنها ...
تا می خواهی فرصت ها را غنیمت شماری و پا به پای
لحظه ها به سمت روشنی قدمی برداری احساس زخم
دیروز بند بند وجودت را نشانه می گیرد و تمام
بغض های فرو خورده بی اختیار راه نفست را می بندد .
می دانم چه می گویی . عاشق بودن سخت است اما تا
کی سکوت مرهم حرف های نا گفته می شود ؟
بگذار رویای شیرین دیروز در لحظه های سبز امروز
جاری باشد . شاید در فرداهای دور بخواهی دفتر خاطراتت
را ورق بزنی دیگر کافیست .
تا کی غربت پاییز را باید در چشم ها دید و حسرت سالهای
بر باد رفته را چون قصه های نا تمام دوباره از نو مرور کرد .
تا کی باید شلاق های باد پاییزی گلبرگ لطیف گونه هایت را
زخمی کند و دلواپسی های نا برابر زمانه تو را به مسلخ
مرگ بفرستد . بگذار از دریچه ی چشم هایی که رنگ بهار
را می شناسند زندگی جور دیگر اغاز شود . مگر نه اینکه زندگی
فصلی عاشقانه است برای فرداهایی روشن پس یکبار دیگر
پنجره های بسته را بگشا تا نسیم بهار دلتنگی هایت را با خود ببرد
و عقده های چندین ساله بدون هیچ بهانه ای کوله بار سفر گیرند
بی انکه خلوت لحظه های سبزت را بر هم زنند .
بگذار گل های تازه شکفته دست های سرد وخالی ات را اذین بندند و
عطر خوش نرگس ها هوای دلت را تازه کنند . مگر نه اینکه بهار سهم
دل های عاشق است ؟ پس عاشقانه رهسپار جاده های نور باش بی انکه سخاوت
را فراموش کنی . چرا که سهم تمام دل ها تنها تکه ای از نور خداست
و خدا زیبایی را در بطن گل های بهاری نهفته است بی انکه
غنچه ای هر چند خرد را فراموش کند ...
|
+| نوشته شده توسط وروجک غمگین در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 2:50
|